داستانهای مجازی خواندنی و شنیدنی ...
جمعه 1398/10/20 ساعت 01:03 ب.ظ | نوشته شده به دست همسفر نسیم | ( نظرات )
★ به نام خدایی که می بیند و می داند ، درون و برون را ، و آنی می کند که بسازد آدمی را ★



✰ به سمع و نظر خوانندگان محترم سایت همسفران شعبه پروین اعتصامی می رساند که از این به بعد برنامه ای با عنوان کتابخوانی مجازی در این سایت شروع به فعالیت می کند . داستانی که این بار برای شما عزیزان در نظر گرفته ایم ، داستانیست با عنوان ٭ وقتی خدا به تو چشمک می زند ٭ که به بخشهای مختلف تقسیم شده است و دو بار در هفته به صورت ادامه دار تا پایان داستان در این سایت قرار داده می شود . موضوع این داستان خودشناسی می باشد . هم اینک بخش سوم از این داستان را برای شما عزیزان ارائه  می دهیم ، باشد که توجه شما عزیزان را جلب نماید و در کنار آموزشهای کنگره ، گره گشای کار و افکارتان شود .✰


اپیزود سوم :

 ✧داستان حیرت انگیز تیم ✧
.
.
تیم کاندی ، کمدین مشهور می گوید : وقتی شما در شهری مذهبی مانند ٭چاگرین فالز ٭ بزرگ شده باشید به این مفهوم است که تمام زندگی شما پر از تجربه های مذهبیست . تمام همشهریانتان به شما علاقه مندند و مدام مراقب شما هستند . پزشکان هر صبح خانه هایشان را ترک می کردند تا مرهم درد قلبهای نیازمندان باشند . مکانیکها آماده بودند تا هر ماشینی را که خراب بود درست کنند و آموزگاران خود را موظف می دانستند تا وسیله ای برای رشد و ارتقای فکری کودکان باشند . وقتیکه دختران کوچک در حال بازی لِی لِی در پیاده روهایی بودند که با گچ در آنها لِی لِی کشیده بودند و پسرها هم در حالیکه همه با هم در حال رفتن به کنار رودخانه بودند و چوبهای ماهیگیریِ از جنس بامبویشان را امتحان می کردند ، ٭ تیم ٭ هم در سن دوازده سالگی ، روزنامه ها را به دم منزل مردم می رساند و مزد می گرفت . و بقدری با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کرد که حتی پول کافی برای خرید آدامس هم نداشت . و آدامسهایی که مردم زیر صندلیها چسبانده بودند را ، می کَند و می خورد و همیشه آرزو داشت که یک تفنگ ساچمه ای داشته باشد . خداوند حضوری عظیم و اسرار آمیز در زندگی آن پسران داشت . با وجود اینکه هیچ مدرکی برای اثبات وجود خدا نداشتند ، اما همگی معتقد بودند که خدا به نوعی خود را به آنها نشان داده است . و دلیلی وجود نداشت که کسی به باور وجود خدا شک کند . در شهر ٭چاگرین فالز‌٭ ، جشنواره ٭ گل برای پسران ٭ جلوه و معنای بسیار زیادی داشت . که با بزرگترین رژه سال و رسیدن کاروان جشن و شادی ، این جشنواره را جلوه ای برجسته می داد . در راستای آن جشن ، در پایین رودخانه ، دهکده ای سحر آمیز یک شبه ظاهر می شد تا آن مراسم را جشن بگیرند و چرخ و فلک عظیم الجثه که بلندتر از برج ساختمان بود ، آماده می شد . آواز ٭ مِری-گوراند ٭ یا همان آواز معروف چرخ و فلک که پشت سر هم تکرار می شد ، فضا را پر کرده بود . بوی ذرت بو داده و بوی روغن گریس به مشام ٭ تیم ٭ می رسید . تیم بعد از تمرین گروه کُر ، شنبه وقتی در راه برگشت بود ، صدای جرینگ جرینگ پول خردهای جیبش که حدود پنجاه سِنت بود را می شنید و همیشه دوست داشت که حرکت و چرخش ده سنتی ها را در جیبش حس کند . او پس از نوشیدن یک شیشه کوکاکولا و خریدن بلیط برای سوار شدن چرخ و فلک ، به دقت غرفه های بازیهای متفاوت را بررسی کرد تا بفهمد کدام غرفه ممکن است برای او بهترین جایزه را داشته باشد ، که ناگهان چیزی را که می خواست ، دید !!! یک ستاره درخشان سفید که در تاریکی می درخشید و از یک روبان سبز رنگ آویزان بود . به دلیل ناشناخته ای آن ستاره درخشان ، قدرتمندانه دل او را ربوده بود . صاحب غرفه ی بازیها که مردی با موهای بلند و ناخن های کثیف بود ، تقاضای ده سِنت کرد . تیم مطمئن بود که می تواند یک جایزه ی خوب ببرد . حتی ممکن است که جایزه ای را که چشمش بهش بود را ببرد . او چوب ماهیگیری را از دست آن مرد قاپ زد و سعی کرد با نخ و قلابی که باید روی استخر کوچک پر از آب تکان دهد تا بتواند اردکهای پلاستیکی که داخل آب تلوتلو می خوردند را صید کند ، و هر اردک اجازه ی بردن یک جایزه را به تیم می داد . که نوع جایزه به اردکی بستگی داشت که شخص می توانست شکار کند . اما فقط یک نفر می توانست آن ستاره را که در تاریکی می درخشید ، ببرد . اولین ده سِنتی برای او هیچ نتیجه ای در بر نداشت و تلاش او به هدر رفت . دومین ده سنتی و دومین تلاش تیم هم ، نتیجه اش گرفتن یک اردک پلاستیکی بود که جایزه ای بی ارزش را نصیب او کرد . سومین ده سِنتی هم بدون گرفتن جایزه ای باارزش از دست رفت . با هر عدم موفقیت ، سختی کار بیشتر نمایان می شد . و به نظر تیم ، ستاره دوست داشتنی تر به نظر می رسید . ولی پول تیم بالاخره بدون نتیجه تمام شد . تیم در تمام مدت برگشت به خانه ، به فکر آن ستاره بود . و در ذهنش این منظره را به تصویر می کشید ؛ که آن ستاره وقتی در تاریکی اتاقش بدرخشد ، چقدر زیبایی خیره کننده ای خواهد داشت . با سری آویخته ، همچنان که غرق در فکر و آرزو بود که ای کاش آن ستاره مال او شود ، توجهش به چیزی که در روی زمین برق می زد جلب شد . و وقتی دقت کرد و خم شد ، متوجه شد که یک سکه ده سِنتی است که روی زمین افتاده است . در همان حالی که دولا شد تا آن سکه را از روی زمین بردارد ، به نظرش رسید که حرکاتش بسیار کند بود . ولی وقتی آن را برداشت ، به سرعت از همان وسط راه برگشت تا خود را به سرعت به استخر پر از آب برساند که ۶۰ اردک در آن غوطه ور بود . در حالیکه دستهایش را داخل جیبش برد ، سکه را بین انگشتانش چرخاند تا خیالش از وجود آن راحت شود ، که هنوز ده سِنتی در داخل جیبش است . لحظه ای بزرگ بود و توجه و تمرکز زیادی را می طلبید . ناگهان او از جاده خارج شد و به درخت تنومندی که افرا نام داشت ،  تکیه داد و سرش را روی بازویش گذاشت و تصمیم گرفت که قدرت معجزه آسای خداوند را آزمایش کند . گفت : خدایا ...... مردد بود. مطمئن نبود که چه کلماتی مناسب صحبت کردن با آن قادر مطلق است . لذا با حالتی ملتمسانه شروع به صحبت کرد ؛ که خدایا ، من واقعاً آن ستاره ی سفید را می خواهم . آن ستاره ای که به روبان سبز آویزان است . آنی که در تاریکی می درخشد . و از تو می خواهم که کمکم کنی . تیم پس از گفتن این کلمات از پای درخت بلند شد و محکم به جایی که کارناوال قرار داشت رفت . این بار آن مرد مو بلند با ناخنهای کثیف به تیم خیره شد و در حالیکه یکی از ابروهایش را بالا برده بود ، دست کثیفش را به سوی او دراز کرد . تیم سکه ده سِنتی را از جیبش در آورد و به سرعت آن را از خودش جدا کرد و به آن مرد داد . مرد هم چوب ماهیگیری را به دست تیم داد . تیم با نگرانی به پیشانیش چین انداخت ، لبهایش را آنقدر روی هم فشار داد که نوک زبانش بیرون زد . چوب ماهیگیری را محکم بالای آب نگه داشته بود و با آن چنان تمرکزی ، مثل پرتاب کننده ای خوب در بازیهای بِیس بال ، قلاب را داخل آب پرتاب کرد . و ناباورانه مشاهده کرد که اردک شماره یک را از میان تمام آن اردکها قاپیده است و ستاره ی سفید را که در تاریکی می درخشید ، از آن خود کرده است . و سپس با خود وعده کرد که آن ستاره را همیشه در زیر بالشش نگاه دارد ، تا زمانیکه به کالج برود . و تیم می گوید که هنوز هم آن را دارد . و آن را مانند گذشته و شاید هم بیشتر ، دوست دارد . در خلال سالهای بیشماری که گذشت و در هر بخشی از زندگی که دچار شک و تردید می شد ، از امتحانات کالج گرفته تا زمانیکه برای انتخاب نقش می رفت ، ٭ تیم کانوی ٭ همیشه به اطمینانی که او آن روزِ بخصوص ، کنار یک درخت افرا در کارناوال ٭ چاگرین فالز ٭ حس کرده بود ، متکی بود . یک چیز کم خرج و کوچک ، اطمینان قلبی و همیشگی او بود ، و آن جوابی بود که شخصاً برای دعاهایش گرفته بود . چشمکی که خدا به او زده بود ، که او آن را هرگز فراموش نکرد . 
+ چرا خودتان آزمایش نمی کنید ؟ تلاش کنید تا با تمام وجود ، به حضور خداوند ایمان داشته باشید ، همانطور که تیم باور داشت . آنگاه متوجه خواهید شد که چگونه از طریق یک چشمک ، شما هم ارتباطی مستقیم که فقط برای شماست را دریافت می کنید . +
.
.
.
و این داستان ادامه دارد ....

.
.
.
تایپیست و تنظیم کننده : همسفر ، نسیم فراهانی ....

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شنبه 1398/10/21 11:28 ق.ظ
ممنونم نسیم عزیزم عالی بود
همسفر لیلا رفیعی شنبه 1398/10/21 10:54 ق.ظ
باسلام وباسپاس فراوان خانم نسیم عزیزعالیه موفق باشید.
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic