داستانهای مجازی خواندنی و شنیدنی ...
شنبه 1398/10/14 ساعت 01:50 ق.ظ | نوشته شده به دست همسفر نسیم | ( نظرات )
✰ بنام خداوندیکه شنوای آگاه است ✰


✰ به سمع و نظر خوانندگان محترم سایت همسفران شعبه پروین اعتصامی می رساند که از این به بعد برنامه ای با عنوان کتابخوانی مجازی در این سایت شروع به فعالیت می کند . داستانی که این بار برای شما عزیزان در نظر گرفته ایم ، داستانیست با عنوان ٭ وقتی خدا به تو چشمک می زند ٭ که به بخشهای مختلف تقسیم شده است و دو بار در هفته به صورت ادامه دار تا پایان داستان در این سایت قرار داده می شود . موضوع این داستان خودشناسی می باشد . باشد که توجه شما عزیزان را جلب نماید و در کنار آموزشهای کنگره ، گره گشای کار و افکارتان شود .✰

اپیزود دوم :

✧ وقتی که موضوع واضح و روشن است . ✧
.
.
در رانهایم کالفرنیا ، خانم مِیویس جکسون ، با ماشینش از جلوی ساختمان جامع کریستال عبور کرد . ساختمانی که به داشتن شیشه های زیاد معروف بود . بیست سال تمام بود که همیشه او با خود این جمله را تکرار میکرد ، که بالاخره یک روز به این ساختمان خواهم رفت . و سرانجام در صبح یک روز شنبه ، موفق به انجام این کار شد . در حالیکه بهترین لباسش را می پوشید با خود میگفت که امروز همان روز است . در حالیکه زودتر از موعد مقررِ شروع انجام مراسم به آنجا رسیده بود ، جایی را در ردیفهای وسط انتخاب کرد و در آنجا روی صندلی نشست و همچنان که نظاره گر آن ساختمان باشکوه و وسیع ۳۰۰۰ نفره بود ، احساس ترس مبهمی که آمیخته با احترام بود در وجودش حس میکرد . وقتیکه گروه کُر ، با آن صدای باشکوهش شروع به اجرای مراسم کرد ، با خود احساس میکرد که انگار دور او حلقه ای ایجاد شده است . و او حتی از طرز کنار رفتن قسمتی از سقف شیشه ای ساختمان در ابتدای مراسم حیرت زده شده بود و حس میکرد انگار همه چیز ، حتی پرندگان هم دعوت به دعا و نیایش شده بودند . در انتهای مراسم ، خانم مِیویس به پا خواست و منتظر شد تا راهروی بین صندلیها خلوت شود ، سپس آنجا را ترک کند و تلاش میکرد تا هیجان زده به نظر نرسد . و به زنیکه کنارش ایستاده بود گفت ؛ از اینکه امروز به اینجا آمده ام خیلی خوشحالم و با حالتی حاکی از شوق که از چهره اش نمایان بود ، پرسید آیا مراسم به نظر شما شگفت انگیز نبود ؟ زن جوان به علامت همفکر بودن و تأیید او سرش را تکان داد . خانم مِیویس دوباره از آن زن سٶال کرد ، آیا شما مال اینجایید ؟ و او در پاسخ بیان کرد ، که نه .. من از میدوسِت می آیم و اضافه کرد در حقیقت من برای کار خاصی اینجا هستم . من آمده ام تا مادر واقعی ام را پیدا کنم . سکوتی بین آن دو حاکم شد . خانم مِیویس گفت : میدانم چه احساسی باید داشته باشید . خیلی وقت پیش ، منهم مجبور شدم دختر کوچکم را به خانواده ای بسپارم . او مایل نبود که من اینکار را بکنم . ولی .... و دوباره سکوتی دیگر برقرار شد . زن جوان نگاه بسیار عمیق و موشکافانه ای را به چشمهای میویس انداخت و پرسید : آیا شما روز تولد او را به خاطر دارید ؟ میویس محتاطانه جواب داد : بله ، سی ام اکتبر . زن جوان در حالیکه بریده ، بریده نفس میکشید گفت : این روزِ تولد منه ! درسته ! این همزمانی و تقارن این اتفاق باهم ، زمانی بود که خداوند به هر دوی آنها چشمک زده بود . تا یک مادر و دختر که مدتهای مدیدی یکدیگر را گم کرده بودند بهم برسند . چه چیز آن عجیب و غریب است ؟ آنها روی صندلیهایشان نشستند . زن جوان خود را معرفی کرد ، (چِریل واراس ) . چِریل توضیح داد که سالها دچار تردیدی مبهم بود و نمیدانست چه کسی مادر واقعی اوست . و از همه مهمتر چرا مادرش او را رها کرده بود ؟ در شهر کوچک او ، میدوسِت ، هم ، دیگران او را از پیدا کردن مادرش دلسرد میکردند . مثلاً یک روز کارمند شهرداری که در قسمت بایگانی کار میکرد به او گفت که تو به دنبال یک سوزن در انباری از کاه هستی . و به او توصیه کرده بود ، که بیخود وقت و فکر او را مشغول این کار نکند . دیگران هم به او میگفتند : هیچ ردپایی از مادرش وجود ندارد . و بالاخره یک روز به پیشنهاد یکی از کسانیکه با او مشورت کرده بود ، عمل کرد . که به او گفته بود که مادر واقعیِ چِریل ، به اورِنج کانتیِ کالیفرنیا نقل مکان کرده و او را به آنجا هدایت کرد . یک انسان راهش را در قلبش انتخاب میکند . اما خداوند به راه خودش و شیوه خودش متکی است . چِریل حتی روزهایی که بینهایت سرحال بود و به همه چیز به دیده مثبت نگاه میکرد ، نمیتوانست پیش بینی کند که این چنین نتیجه خوبی نصیبش شود که بتواند مادرش را براحتی پیدا کند ، و چنین موضوع مبهم و نامعلومی ، پایانی خوش و دلگرم کننده داشته باشد . آنچه که مشخص است این بود که فقط خداوند بود که میتوانست این وقایع را با هم جور کند . و آنها مطمئن شدند که معجزه ی شگفت انگیز در زندگیشان رخ داده است . آنها مادر و دختر گمشده ای بودند که بهم رسیده بودند . دیگر میدانستند که روز مادر ، دیگر برای هردوی آنها متفاوت خواهد بود . چه درسی از داستان چریل و میویس میگیرید ؟ اینکه نیروی توانا و مقتدر ، مافوقِ تصور ما وجود دارد که بزرگتر از همه ی ما و نظاره گر ماست که زندگی همه ما را هدایت میکند . و وقتی ما در راه درستی قدم میگذاریم ، همانطور که چریل در مورد مادرش انجام داده ، میتوانیم به آرزوی قلبیمان برسیم . و میتوانیم امور مبهم و نامطمئن را به اموری روشن و مطمئن تبدیل کنیم . من میدانم که شما هم در گذشته تلاش کرده اید که در راهی که جزئی از سرنوشت شماست و راهی درست قلمداد می شده است ، قدم بردارید . شاید در سنین جوانی و به عنوان یک درس ، شما تأیید محکم به دست آورده اید و مطمئن شده اید که ایمان و اعتقاد شما جواب داده خواهد شد . اگر چنین باشد ، شاید تجربه شما مشابه تجربه ای باشد که در قسمت بعدی خواهم آورد .

و این داستان ادامه دارد ......

.
.
.
تایپیست و تنظیم کنند : همسفر، نسیم فراهانی ...

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پنجشنبه 1398/10/19 07:54 ب.ظ
سلام وخداقوت خدمت نسیم نسیم عزیز خیلی زیباوآموزنده بود
همسفر رضوان یکشنبه 1398/10/15 01:10 ق.ظ
ممنونم نسیم عزیزم خیلی عاااالی بود لذت بردم خدا قوت*
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات