در یک قدمی شال
پنجشنبه 1398/08/16 ساعت 11:50 ق.ظ | نوشته شده به دست همسفر ژاله | ( نظرات )

"بنام خدایی که دلم به بودنش گرم است"

نتیجه تصویری برای عکس موفقیت

ناامیدی ما را زمین گیر می کند و مانند کالبدی بیجان در گوشه ای رها می کند.

در انزوایی که برای خودم ساخته بودم فقط و فقط افسوس گذشته ام را می خوردم.همان گذشته ای که همیشه جزء بهترین های کلاس بودم و آماده کنفرانس دادن.آنروزها هیچ درکی از فراموشی و حافظه ضعیف نداشتم.

گردبادی مرا به درون مشکلات کشاند.نوجوان بودم ولی اجازه گفتن و خندیدن و شیطنت را از خودم گرفته بودم! چرا که باید مراقب رابطه پدر و مادرم می بودم تا به هرنحوی مانع مشاجره آنها می شدم.باید مراقب خواهرها و برادرهای کوچکترم می بودم تا در این طوفان کمتر آسیب ببینند.در همین اثنا بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدم !یک نفر را به کلی  فراموش کردم،انگار که اصلا از روز اول اویی وجود نداشته و این از یاد رفته ژاله بود.

ازدواج کردم و شکل مشکلات زندگی ام عوض شد،دخترم آمد و شد تمام زندگی من.شد تمام نداشته های من.شد تمام امیدم .تمام وقتم را صرف او می کردم که کمبودی نداشته باشد و یا از کلاس و آموزشی جا نماند.باز هم مادر بودنم سدی شد تا خودم را نبینم. 
تکیه کلام من در این اواخر فقط این بود:ببخشید فراموش کردم،ببخشید حافظه ام یاری نمی کند،ببخشید من یادم نمی آید و...در این بهم ریختگیها ژاله داشت از درون می مرد و من اصلا متوجه اش نبودم.

این اواخر بوی تعفن این جنازه نیمه متحرک آزارم می داد و باعث شد تا فکری به حالش کنم.

چون حالا من کنگره ای بودم و یاد گرفته بودم که باید ساختن را از درون آغاز کرد.با ناامیدی تمام در آزمونهای داخلی شعبه شرکت کردم.آزمونها از 10 صفحه و 20 صفحه شروع شدندولی با اینحال برای من خیلی سخت بود چون من حالا به جایی رسیده بودم که نمی توانستم حتی یک خط را حفظ کنم.آرام آرام با رودی که جاری شده بود همسو شدم و ذره ذره تعداد صفخات آزمون زیاد و زیادتر شد تا رسید به 1200 صفحه.من به هیچ وجه متوجه تغییرات درونم نشده بودم.فقط می خواندم و آزمون می دادم.نمره هایم خوب بود ولی هیچ وقت راضی نبودم چون عقیده داشتم مطالبی که می خوانم در حافظه بلند مدتم نمی ماندو این مرا می آزرد.

آنروزها همه با اشتیاق فراوان آزمون می دادند و با اطمینان کامل می گفتند که هدفمان کمک راهنما شدن است.ولی من به تنها چیزی که فکر نمی کردم کمک راهنمایی بود.برای اینکه کمک راهنما از نظر من باید دارای خصایصی می بود که داشتن حافظه قوی کمترین آنها بود و من خودم را از این قاعده مستثنی می دیدم.

به مرور آزمونها جدی تر شدند.وقتی جناب مهندس تاریخ دقیق آزمون را تعیین کرند ناگاه به خودم آمدم و دیدم اقیانوسی در حال جریان است که در این اقیانوس ژاله ای هم در حال دست و پا زدن به چشم می خورد.همه از من توقع قبولی داشتند!چرااا؟
چون همیشه در هر آزمونی شرکت داشتم و نمره خوبی هم می گرفتم؟
اما آیا این حقیقت دارد؟
آیا این همان ژاله ی دو سال پیش است ؟

خودم را باور نداشتم واین  عدم خودباوری ترس به جانم انداخته بود .
همین ترسی که تفکر را می خورد و تفکر خورده شده را مانند غذای فاسد غیرقابل مصرف می کند،این بار مرا وادار به تفکر کرد!ژاله تو کجا بودی و الان کجایی!چقدر تغییر کردی و متوجه نیستی!

در کلنجار رفتن با خودم بودم که دیدم کار از کار گذشته و من در این راه طولانی و پر فراز و کم نشیب عاشق کمک راهنمایی شده ام .

خوان اول تقویت حافظه بود که تقریبا رد کرده بودم.خوان دوم شرکت در آزمون اصلی بود.

موقع برگزاری جلسه آزمون استرس نداشتم و فقط تمرکزم روی دانسته هایی بود که تا دیروز فکر می کردم همگی اشان را فراموش خواهم کرد و دیدم که این اتفاق نیفتاد و بخوبی از پس آزمون برآمدم.خوان سوم لحظات سخت انتظاربود،تقریبا دو ماهی منتظر جواب آزمون بودیم.به قول استاد سیلور لحظه دشواری در آن لحظه احساس نمی شود آنچنانکه یادآوری آن دشواری دشوار است.

خوان چهارم روزی بود که جواب آزمون آمد و خبر دادند که من قبول نشده ام.شاید باور کردنش سخت باشد ولی با اینکه مدتها بود برای آزمون خودم را آماده می کردم اصلا از این خبر ناراحت نشدم.چون عقیده داشتم اتفاقات درست باید در زمان درست به وقوع بپیوندند.در این مدت من خیلی چیزها دریافت کرده بودم که تقویت حافظه ام فقط یکی از آنها بود،پس من چیزی از دست نداده بودم که حالا بخواهم ناراحت باشم.
خیلی زود با این رویداد کنار آمدم و داشتم در ذهنم خودم را برای آزمون بعدی و تلاشی دوباره آماده می کردم که...

تلفن خانه و زنگ موبایلم  همزمان سکوت خانه ام را شکستند.دستم بند بود و نمی توانستم جواب دهم و بالاجباربیخیال سر و صدای تلفنها شدم.ناگهان نگران بچه هایم شدند که بیرون از خانه بودند از همان نگرانیهای مادرانه!تا موبایلم را برداشتم صدایی خوشحال توام با فریاد گفت مامان تو آزمون قبول شدی.گوشی را زمین نذاشته بودم که عابده عزیزم زنگ زد.هم شاکی بود که چرا موبایلم را جواب ندادم  و هم خوشحال.با ناباوری گفت ژاله هردوتاییمون قبول شدیم . سیل تبریکها بطرفم سرازیر شدند.گوشی خانه در یک دستم و موبایلم در دست دیگرم.در بهت و ناباوری بودم .ولی انگار خواست خداوند بر خواست من منطبق گشته و براستی من قبول شده ام و وارد خوان پنجم شده ام.خداااایا شکرت.

خوان ششم مصاحبه حضوری بود.استرس داشتم که مبادا دستپاچه شوم و از این خوان دست خالی برگردم.چه روز خوبی بود روزی که بخوبی از عهده مصاحبه هم برآمدم و نفس راحتی کشیدم.

این روزها منتظر خوان هفتمم.روزهای خوبی را سپری می کنم.تلاشهای گذشته ام را می بینم که به ثمر نشسته و آینده ای را که می دانم با تلاشم باید به بهترین وجه ممکن بسازمش.آری این روزها صدای پرنده ها دلنشین تر از همیشه گوشم را می نوازد،این روزها حتی بدها نیز خوبند،زشتیها را درون زیباییها محو و کمرنگ می بینم،آدمها مهربانترند.چرا؟؟؟چون من در یک قدمی شال خوشرنگ نارنجی هستم.
هیچ تلاشی بی جواب نمی ماند.پس حرکت کنیم تا انشالله همگی به بحر و اقیانوس برسیم.

یادم نمی رود که در این راه چه کسی نیرو محرکه من بود،یادم نمی رود چه کسی حرکت را به من آموخت،یادم نمی رود بارقه های امید را چه کسی در دل تاریک و یخ  زده ام روشن کرد.قطعا من بعد خیر هر حرکت سازنده ای که در زندگی به انجام برسانم را تقدیم خواهم کرد به راهنمای عزیزم خانم مهری خوبم.

این بود حال این روزهای دل من...

دلنوشته همسفر ژاله

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر نسیم سه شنبه 1398/08/21 02:01 ب.ظ
خدا را شکر خانم ژاله عزیز بابت جسارت و توانت به جهت پیمودن یکی پس از دیگری خان های زندگیت...ان شااله دائمی باشه و اون بالا بالاها ببینیمت عزیزدلم...
همسفر اکرم ص شنبه 1398/08/18 03:34 ب.ظ
باسلام خیلی زیبانوشته بودی امیدوارم دراین که قدم گذاشتی محکم باشی و موفق باشی
همسفر مریم( لژیون۳) جمعه 1398/08/17 11:07 ب.ظ
سلام و باز هم تبریک به ژاله عزیزم و خانم مهری عزیز‌.آنقدر زیبا،دلنشین و آموزنده نوشتی که کلی روی منم تاثیر گذاشت.خیلی خیلی برات خوشحالم و امیدوارم لژیونی پربار و فعال داشته باشی.چون لایق بهترینها هستی.
همسفر مریم حسن بیگی جمعه 1398/08/17 07:20 ب.ظ
با عرض سلام واحترام خدمت خانم ژاله عزیز ،عزیزم عالی بود عالی
همسفر لیلا رفیعی جمعه 1398/08/17 12:39 ب.ظ
باسلام وتشکر از شما خانم ژاله عزیزم خیلی عالی ودلنشین بود.موفق وشاد باشید
همسفر مهری جمعه 1398/08/17 08:21 ق.ظ
تو ثابت کردی که تلاش توام با عشق محکوم به پیروزیست...
همسفر زهرا لژیون نهم جمعه 1398/08/17 08:19 ق.ظ
سلام و خدا قوت ژاله عزیزم
بسیار زیبا و دلنشین بود رسیدن شما به این جایگاه عین عدالت کنگره است
خیلی زیاد براتون خوشحالم
با آرزوی موفقیت و سلامتی
همسفرمعصومه قنبرى پنجشنبه 1398/08/16 11:26 ب.ظ
سلام خانم ژاله عزیزبسیارزیبانوشتی تونتیجه تلاشت راگرفتی گوارای وجود
همسفر زهرا لژیون ششم پنجشنبه 1398/08/16 10:14 ب.ظ
باسلام،خانم ژاله عزیز امیدوارم همیشه موفق باشید ،لذت بردم.
پنجشنبه 1398/08/16 04:21 ب.ظ
تبریک به ژاله عزیزم امیدوارم در مسیری که قدم برداشته اید موفق باشید و لژیون پر باری داشته باشید
همسفر فاطمه لژیون 11آکادمی پنجشنبه 1398/08/16 01:56 ب.ظ
خانم ژاله عزیز تبریک و صدها تبریک بابت این عمل عظیم. و صدها بار شکر شکر شکر . ان شاءالله در این مسیر الهی موفق و پایدار حرکت کنید.
سمیرا( مرزبان) پنجشنبه 1398/08/16 01:26 ب.ظ
با عرض سلام خدمت ژاله عزیزم...
امیدوارم که همیشه موفق باشی،و خوشحالم که به آرزوی قلبیت رسیدی.
مسافر بهزاد پنجشنبه 1398/08/16 12:48 ب.ظ
سلام،وخداقوت،بسیارعالی بود،امیدوارم در راهی که قدم گذاشته اید،پیروز و موفق باشید.
همسفرآمنه لژیون یکم پنجشنبه 1398/08/16 11:03 ق.ظ
ژاله عزیزم خیلی چسپیدخیلی خوب عالی مرحبا به این پشتکارراه هزارفرسنگی ازقدم اول آغازمی شود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic